|
دلم میگیردازشبهای وهم انگیزتنهایی
دچار بهت احساسم هر از گاهی هر از گاهی
لبالب از شب تلخ جدایی های خاموشم
بتاب ای وسعت روشن تو مهتابی خود ماهی
توراباچشمهای مخملی ات میشناسم من
که می آیی به رویای من دیوانه گهگاهی
نشد که با تو ما باشم نشد تا انتها باشم
که که من پایان این راهم ولی تو اول راهی
گناهم چیست جز لمس حریم گرم دستانت
به جرم عشق محکومم و تو اعدام میخواهی
تنم پروانه وش نذر تمام اشکهایت شمع
بسوزانم درین تقدیر بی فرجام گمراهی
من اینجا جاری ام در تو میان بغض چشمانت
تواما فکر یوسف زاده افتاده در چاهی..
|